با تو راه میروم در روز های ابری و پر سایه
رو زهاییی در خیابان های دنج شهر
در جاده های مارپیچ بیرون شهر
تو میگفتی: این صدا آدم را عاشق میکند
(صدای باران روی سقف ماشین را میگفتی)
من بودم و تو و برف و برف و برف
من بودم و تو کوه و کوه و کوه
میدانم
برای دل دادن کمی زود بود اما مگر میشود
تو را بوئید و عاشق نشد
بالای کوه:یادت می آید
تازه بعد از سه روز آشنایی
گفتی : برای همیشه بمان
انگار نه انگار که لا به لای برف بودیم
حرف تو از آفتاب تموز داغتر بود
تمام روزها با تو خاطره است
حیف که این نوشته را نمیتوانی بخوانی
همان بهتر که نفهمی چقدر دوستت دارم
همان بهتر که نفهمی
کور باد هر کسی که نتوانست عشق من و تو را ببیند
من و تو از روی دیوار های استخر پرورش ماهی
میپریدیم و ماهی ها را نگاه میکردیم
ماهی بزرگ ماهی های کوچک
ماهی های مولد...چقدر دلم برای ماهی های مولد سوخت
یادت هست چطور ما را نگاه میکرد
پسری که ماهی را برایمان میگرفت و درون سبد می انداخت
برای امروز بس است ...ضربان خاطره بالا رفته است.