تبليغاتX
ناگهان چقدر زود دیر میشود

ناگهان چقدر زود دیر میشود

هدیه ای به جای نبودنم برای تو

 

مثل شبهای من بی مهتاب

مثل روزهای من زندانی

هیچ کجا ندارد

مثل این آخرین گریه

                         تلخی

مثل این آخرین صدا

                        دلتنگی

بی رنگی تو

               ننگی

میدانی تازه به چه رسیده ام

به اینکه تو را نفی میکنم در خود

با اینکه میدانم هزار بار تصدیقت کرده ام بی خود

آخر من فقط من اسیر پرسه  ی این روز بیهوده روشنم

من فقط من تقدیر گلایه ی سایه های شبم

ستاره ها از شب من میگریزند

ماه به ایوان خانه ای دیگر میرود

اما

اما

اغوش تو جایی دیگر است

                                جایی بهتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 11:25  توسط نیلوفر  | 

 

 دو باره به شک افتاده ام

نکند زنده نباشم

آخر

چرا اگر زنده ام باید بی چون و چرا تو را اطاعت کنم

فرمانده

آتش بس اعلام کن

جنگ میان من و زندگی تمام است

من پرچم سفید را بالا برده ام

نا عادلانه بود

من تنها و زندگی با تمامی یارانش

در مقابل من ایستاد

گر چه بوی شکست نمی آمد اما خسته شده بودم

از هرچه نیزه ی زبان و تازیانه ی نگاه

دوباره به شک افتاده ام

نکند مرا دوست نداری

آخر پس چرا دستهایت گونه هایم را کمی محکم نوازش میکند؟

فرمانده

آتش بس اعلام کن

جنگ بین من و تو تمام است

من پر چم آشتی را بالا می آورم

(دستت بالا میرود) کمی درنگ میکنی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 15:30  توسط نیلوفر  | 

 

بیهوده زندگی میکنم میدانم

کسی که خدایی ندارد بیهوده به وجود آمده

بیهوده دور خانه میگردم

بیهوده گلدان را از این میز به آن میز میبرم

بیهوده میخوابم

بیهوده در را باز میکنم

نگاهم به حسینیه ی روبه رو می افتد

به سرم میزند

امشب خدا را به این خانه ی کفر گرفته بیاورم

امشب میخواهم بگویم گرچه نمیشناسمت

اما دوستت دارم خدا

تازه میفهمم تو که نیستی هیچ چیز نیست

جای تو در زندگی من خالی بود

اگر کسی بخواهد شبی در آغوش خدایش بخوابد چه میشود؟

اگر کسی بخواهد خدایش مثل ارزویی کودکانه

فقط برای خودش باشد چه میشود؟

به هیچ کس اجازه نمیدهم به سراغم بیاید

همه تان بروید

میخواهم با خدایم تنها باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 13:36  توسط نیلوفر  | 

 

شعر دیگر زاده نمیشود

آفتاب دیگـــــــــــر در نمی آید

من دیگر به تو فکر نمیکنم

و جـــــــز صدای ارٌه برقی هیچ چیز نمیشنوم

مژه ای برای تو میزنم

شاید دیدمت

نه....تابلو شدی به دیوار چشم من

همواره نیستی و هستی

من با تو بود که میخندیدم

من با تو بود که میگفتم

چـــــــرا دلیل گـــــــریه ی من شدی؟

چـــــــرا دلیل سکــــوت  من شدی؟

مــــــــرا نیازار...

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا ماهــــــــــــی توی تنگ نمیچـــــــــــــــرخد

چرا آخــــــــــــــر سال که میشود دوست دارم

خودم رابه زور به سال جدید برسانم

چرا خسته ام ؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 9:53  توسط نیلوفر  | 

    

 با تو راه میروم در روز های ابری و پر سایه

رو زهاییی در خیابان های دنج شهر

در جاده های مارپیچ بیرون شهر

تو میگفتی: این صدا آدم را عاشق میکند

(صدای باران روی سقف ماشین را میگفتی)

من بودم و تو و برف و برف و برف

من بودم و تو کوه و کوه و کوه

میدانم

برای دل دادن کمی زود بود اما مگر میشود

تو را بوئید و عاشق نشد

بالای کوه:یادت می آید

تازه بعد از سه روز آشنایی

گفتی : برای همیشه بمان

انگار نه انگار که لا به لای برف بودیم

حرف تو از آفتاب تموز داغتر بود

تمام روزها با تو خاطره است

حیف که این نوشته  را نمیتوانی بخوانی

همان بهتر که نفهمی چقدر دوستت دارم

همان بهتر که نفهمی

کور باد هر کسی که نتوانست عشق من و تو را ببیند

من و تو از روی دیوار های استخر پرورش ماهی

میپریدیم و ماهی ها را نگاه میکردیم

ماهی بزرگ ماهی های کوچک

ماهی های مولد...چقدر دلم برای ماهی های مولد سوخت

یادت هست چطور ما را نگاه میکرد

پسری که ماهی را برایمان میگرفت و درون سبد می انداخت

برای امروز بس است ...ضربان خاطره بالا رفته است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت 10:35  توسط نیلوفر  | 

      

    با چشمان بسته میبینمت

   همیشه ایستاده ای روی صفحه ای بیرنگ

   رنگ هیچ شاید رنگ مبادا

   با چشمان بسته میبینمت

   با چشمانی که خیس

  با چشمانی که کور شاید 

  در دیدن تو....  

  برف می آید

 از پشت پنجره به دخترانی نگاه میکنم 

که  تند تند راه میروند و سعی میکنند

 نشان دهند برای قرار مهمی به جایی میروند

اما من مثل هر روز فقط از پشت پنجره نگاه میکنم

مردها با چتر های سیاه و بارانی های بلند سیاه

در ماشین های زیبای شان

دختری را میبینند

که چه کور نگاه میکند

و چه کر میشنود

چه لال حرف میزند

وچه سرد لمس میکند

بو ی خانه تکانی می آید

بوی تینر تمام مغزم را پر کرده

صدای مَته گوشم را سوراخ میکند

صدای پوریا که میخواهد

برایش یک نقاشی دیگر بکشم

همه ی اینها میگویند که عید می آید

سال دوباره نو میشودُ

توپ سال تحویل دوباره شلیک میکندُ

و من اولین سال

از دومین دهه ی عمرم را شروع می کنم...

 

 

          

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 10:37  توسط نیلوفر  | 

 

به من گفت: بیا

به من گفت: بمان

به من گفت: بخند

به من گفت: بمیر

             آمدم

             ماندم

             خندیدم

              مٌردم.

                 ..............................

میخواهم شروع کنم

از بعد ازظهر های بار انی بگویم

یا دوستت دارم های صحن امامزاده صالح

یادت هست

آن شب برفی

خسته از ضرب و جمع و تقسیم

از دانشگاه می آمدیم

تو گفتی:برف که روی موهای قهوه ایت مینشیند

مثل ماه میشوی

آنشب من تا صبح ماه شدم

تابیدم روی تمام ستاره ها

دلم برای دانشگاه تنگ شده

برای هوای برفی دانشگاه

درس خواندن قدغن

خرید کردن قدغن

دوست قدغن.....

 و تو قدغن

دلم برایش میسوزد

برای تمام آنهایی که دل به دختری بستند

که دیگر حتی برای خودش هم نیست

تنها تو نبودی که شکستی

کس دیگری هم بود

نمیدانم

او دیگر از کجا آمد

مهندس بود

دلم برایش سوخت

برای اینکه دل کنده اش کنم

گفتم:بچه هم دارم

سنگ صبور خوبی بود

میگفت حاضرم از پشت پنجره ببینمت

اما نمیخواستم به درد تو دچار شود

......

 

             

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 14:31  توسط نیلوفر  |